خراسان جاویدان

حضرت علی : هر کس کلمه ای به من بیاموزد مرا بنده خویش می کند×××حضرت عمر:دوستان را بر مبنای تقوا و پرهیزکاری انتخاب کن.

خراسان جاویدان

حضرت علی : هر کس کلمه ای به من بیاموزد مرا بنده خویش می کند×××حضرت عمر:دوستان را بر مبنای تقوا و پرهیزکاری انتخاب کن.

این تنهاد محل خالی از سکنه نیست


این تنهاد محل خالی از سکنه نیست

این داستان به اساس واقعیت نوشته شده است:


گفت کوی با شاهد حادثه


طبیعت زیبای خداوند انسان را به دور دستها میبرد که تا انسان از قدرت بی همتای خداوند بیشتر اگاه شود . و هیچ گاهی وجود الهی را فراموش نکند  اما در این میان بعضی چیز ها یسر را انسان میاید که انسان را به یاد وحشت آدمی می اندازد شاید این هم موجزه الهی است که سر راه ما قرار می دهد .

اولایل بهار بود کم کم هوا سرد بود اما بانهم خوش آیند بود دل آدم می شد که به دل طبیعت رفته و از زیبای آن از نزدیک استفاده کنی یک از روستا های ولایت پروان بود تقریبا نزدیک به شهر بود خانه های گلی روستای اما کاملا بی سر صدا انگار هیچ کسی انجا نیست ما بخاطر ی که آب به سر صورت خود بزنیم از موتر پاین شده کنار جوب آب رفتیم خانه ها شکست ریخت بود من که دنبال سوژه بودم پیره زنی را دیدم از راه رد می شود ازش خواهش کردم که بامن حرف بزند با بسیار خواهش تمنا حرفم را قبول کرد آمد کنار من در زیر درخت نشستیم از پیره زن خواستم که خود را معرفی کند گفت

--نامم گل جان(مستعار) است از قریه قعله (..........) استم قریه نزدیک این قریه ماهم در همسایه گی این قریه بودیم وقتی که در زمان روسها قریه ما بمباران شد ما مهاجر شدیم به کراچی پاکستان رفتیم بعداز چند سال آمدیم در سرزمین ها ی خود خانه انداختیم به امین خاطر است که انجا را قعله (......) می گویم

-- خاله جان درباره این قریه بگو چرا دراین جا کسی زندگی نمیکند ؟؟؟

--سالها پیش این جا مردم بود مردمی که ما هم دیگر را سخت دوست داشتیم در شادی وغم همیشه کنار هم بودیم از یک دیگر بدما نیامد بجه های ما هم دیگر را دوست داشتن با هم دیگر بازی می کردند باهم مسجد می رفتن باهم دیکر مکتب می رفتن اما جنگ همچیز را نا بود کرد بخصوص آمدن طالبان این قریه همگی پشتون بودند با آمدن طالبان خوسته ناخواسته این مردم با طالبان رفتند شایدهم بخاطر نان دراوردن به خانوانده های خود وشاید هم صدها دلیل دیگر .

تا زمانی که طالبان درمنطقه بودند این جا پر مردم بود فکر می کردی تمام دولت این جاست تمام مردم و شادهایشان این جاست

وقتی که طالبان از منطقه شکست خوردند یک تعداد این مردم به کابل رفتند تعداددیگر هم به پاکستان شاید هم تعدای به کشور های دیگر کسانی که ما انان را از خود میدانستیم از ما دور شدند مارا بیگانه حساب کردند من میگم این جنگ بود که خانه ویرانما کرد این جناهای در گیر جنگ بود که مارا از وجود ما جدا کرد جنگ برنده ندارد هردو طرف بازنده است هردو طرف قربانیست هردو طرف خانه ویران است مانند این قریه

در سال های اول دولت کرزی یک خانواده این قریه آمد مدتی در اینجا بودند اما چارطرف خانه خود را ماین فرش کرده بودند و سر ماین خار هارا گذاشته بودند که کسی داخل حویلی شان نشود معلوم بود که با ترس زندگی میکردند هم میدانستند که این خانواده آمده اما نمیدانستند که دور خانه را ماین گذاشته اند

یک شب که صدای انفجار آمد ما که باا نفجار آشنا بودیم از خانه های خود خارج نشدیم صبح شد خبر آمد که یکی از همسایه های ما زخمی شده پرس جو کردیم که چرا معلوم شد که در تاریکی شب میخواست به خانه همان خانواده داخل شود که ماین زدش و پایش قعطه شده بعداز مدت چند هفته مردی که پایش را از دست داده بود از شفا خانه آمد و دنبال انتقام رفت یکی از مردان خانواده را کشت تیکه تیکه کرد . این کشتن در معرض عام بود اما این مرد قاتل یک شخص با نفوذ دردولت بود کسی برایش چیزی نگفت همگی از وی می ترسند حتی تا حال مردم از او می ترسد کسی به زدش حرف نمی زند

و او خانوده پشتون اخرین خانواده پشتون هابود که در این قریه بودند کسی خبر نشد که کی و چی وقت از قریه رفتند بعضی ها می گفتند که شب در تاریکی از منطقه رفتند به کابل وشاید هم به ایران یا پاکستان

--ایا دولت ویا پولیس در این قضیه دخالت نکرد ؟

--نی همگی از این مردک میتر سیدند کسی صدای خود را کشیده نمیتواند ودیگر این که خود این آدم هم پولیس است هم دولت کی باید از این بپرسد من دعا میکنم که هر کسی که تخم نفاق را درمیان مردم ماکاشته خداوند در قهر غضب خود گرفتارش کند بخاطری که در این حادثه هادوطرفی که قرباین شد خواسته یا ناخواسته بچه های همین قریه بودند دوستان کودکی همدیگر بودند  هم بازی همدیگر بودند

من همیشه از خودم می پرسم خدا این چی جزای است که برمادادی ماچی گناه کرده بودیم که میان ما تخم نفاق را بنده ها ی خداناترست کاشت

دعامی کنم که خداوند آدم بد را در قهر خود گرفتار کند جزایش را بدهد . این قریه قصه تلخش این است این قریه تنها قریه خالی از سکنه نیست قریه های زیادی است که سکوت ترسناکش هزاران قصه در دل دارد که با خاموشی حکایتش می کند

پیر زن در حالی که اشک از چشمانش میرفت مرا ترک کرد خداحافظی گرفت رفت اما این من بودم که فکر خیالم در میان ویرانه های این قریه دنبال چراها میگشت .